|
vafa
salam be hame dostan khobam
nemidonam che benevisam va az koja begoyam faghat inke? |+| نوشته شده توسط وفا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:47 نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود.
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت؟ مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت
:چرا اين حرف را ميزني؟ آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما
مراجعه نميكنند . |+| نوشته شده توسط وفا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 16:25
|+| نوشته شده توسط وفا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 5:53 تنهایی کجایی؟
گوش كنين يه صدا مي شنوين يه صدايي خسته از اعماق وجودي كه در تنهايي غرق شده
گوش بدين صدا هم از تنهايي ناله و فرياد مي كند ناله اي مهيب ! ناله اي سرگردان ! نا له اي خسته ي خسته و اين ناله مرا به خود مي آورد ؛ تا به غريبي خودم فكر كنم و من ....و من اشك مي ريزم؛ بر گذشته اي بس دور وقتي من گريستم، ديدم آسمان هم با من يكدل شده و مي گريد من باران غم و آسمان باران اشك هاي من و من .......باز هم من با تو ام اي غريبه.....با تو هستم اي غريبه آشنا تويي كه به تنهايي من پي برده اي نگاه كن كه آسمان چه معصومانه مي بارد و اين كوچه هاي سرد پاييزي چگونه خيس و متروكند و من در تنهايي خود چگونه تو را در پس كوچه ها مي جويم كوچه هايي كه سبزه هايش در تنهايي با غ من روييده اند و من تو را كه گلي بودي با حسرتي كه بر دل داشتم جدا كردم و من باز هم نمي دانم ........... من نمي دانم كه آيا با من خواهي ماند يا نه؟ يا مانند گلهاي ديگر به مدت زمان اندكي با من مي ماني ... با تو ام اي سنگ صبور دلم ..... آيا به حرفهاي دلي كه زخمي كهنه با خود دارد گوش مي كني يا نه ؟ آيا اشكهايت را براي تنهايي ام ذخيره كرده اي يا نه؟ مي داني كه انتظار ديگر برايم معنايي ندارد....... چون سرنوشت انتظارم را خود با دو چشمانم ديده ام مي داني كه در دل رميده من غم در زير خاكستر دل پنهان شده باز هم نمي دانم ...... نمي دانم چه وقت بگويم چه وقت بگريم چه وقت بايد بميرم وشعله هاي حرف هايم را براي هميشه خاموش كنم من نمي دانم ...... امروز آسمان دل بارانيست ومن امروز رو به او فرياد مي زنم كه.... كه خدايا توبه من زندگي كردن را آموخته اي و لي مردن را نياموخته ای تو به من دوست داشتن را آموخته اي ولي فراموش كرد ن را نياموخته اي خدا يا آنگاه كه انسان را آفريدي به او ياد دادي كه چگونه باهم بودن را تجربه كند ولي به او نياموخته اي كه چگونه تنها زندگي كند من بسان مسافري هستم كه از تمام وجود خود به دور است مسافري كه در پس زندگي راه خود را گم كرده است ودر درياهاي پر تلاطم ، به دنبال ساحلي مي گردم كه كشتي اندوه مرا به سوي خود بكشاند و امروز به اين رسيده ام كه عجب تنهايي سهمگيني را متحمل مي شوم.... و هيچ صدايي از اعماق وجودم شينده نمي شود و من خودم را خودي بس تنها رها كرده ام و به خود مي انديشم........ ای تنهایی تو با من چه کار کردی.... تو هم منو تنها گذاشتی؟ تو همراه من بودی؟ تو با من بودی؟ کجایی؟ ببین این باران معصومانه هم دلش گرفته... دنبالت میگردد اما تو با همه قهر کرده ایی؟ بیا و برگردد...
|+| نوشته شده توسط وفا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 17:31
بازی کن بچرخان تقدیر بچرخان هرگز به تاس من نخندیدی ای شانس نیشخندم نکن فقط تنهایی بود که وفادار ماند سلام تنهایی سلام روزهای همیشه تهی سلام ثانیه های ماندگار سلام چشمۀ همیشه جوشان اشک سلام روزهای طولانی سلام آهنگ تکراری سلام شبهای تنهایی سلام پرواز خوشبختی سلام همۀ دلخوشی های من سلام .......................... سلام سرنوشت فقط به من بگو چگونه مرا یافتی سرنوشت ؟ چگونه نوشتی تقدیرمرا ؟ چرا مرا خبر نکردی ؟ بدون من نوشتی ؟! بدون من سرشتی ؟! بدون من نقاشی کردی ؟! راستی چرا ؟ بی انصاف حالا چرا ؟ حالا که عمر از دست داده ام ؟ چرا بوقت جوانی نیامدی ؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟ چرا به سلامهایم جوابی نمی دهی ؟ بازی کن بچرخان نیشخندم کن اما من باز هم سلامت می کنم سلام عدالت نیرنگ باز سلام شانسهای به یغما رفته سلام نیشخندهای طعنه زن سلام روزگار قدار سلام پرده های بازی نشده سلام درام خنده دار شاد باش که دیگرکسی تو را نفرین نخواهد کرد سلام خوشبختی : چقدرآمدنت دیرشد ! سلام وهم های غبار آلوده خوش باشید که می مانید سلام برفهای شادی تولد من آنقدر ببارید تا اثری از من نماند نمی خواهم که سرنوشت بازی کند با دیگری ببارید برفهای خوشبختی ببار آسمان ببار |+| نوشته شده توسط وفا در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 10:33
گاهی تمام تار و پودم تنهایی میشود و بس
تنهایی و باز هم تنهایی
خدایا مرا یاری کن خدایا شکرت به خاطر تمام نعمتهایی که به من دادی |+| نوشته شده توسط وفا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 13:38 حرفی از نگفته ها:
ساقه ظریف و کوتاهش را در میان سرانگشتانم بازی دادم سبز بود و با لطافت و کمی مخملی به چشمانش نگاه کردم سپید بودند و آرام و صبور بوییدمش بوی صحرا میداد .. بوی قلب باران .. بوی تند گلهای وحشی بوسیدمش نرم بود .. لطیف بود .. مزه برگهای تازه شبنم خورده را میداد دمیدم ... بر تارو پودش دمیدم و قاصدک ذره ذره رها شد در بازدمهای من و سپس در باد زیبا بود هجوم لطافت دانه های سفیدش به پیکر آسمان و غریب بود قاصدک من در دنیای جدید سبز رنگ و بارانی اش دلتنگ شدم دلم میخواست جمع کنم دانه دانه هایش را دوباره و باز ببوسمش ببویمش و در لابلای انگشتانم بازی دهمش ولی قاصدک رفته بود و من باز تنها بودم و باز در دشت سرسبز بهار بدنبال قاصدکی دیگر یافتم ولی همه شان بی جان بودند و خفته و خاموش لحظه ای باد وزید .. و صدایی آمد رقص زیبای وجودی در باد .. دیده ام را به دگر بار کمی خندانید بازگشت و گویی من در دوردستهای آرزوهایم میدانستم که او باز میگردد آرام از روی دامنم که با دستهایش محکم آن را چنگ زده بود بلندش کردم بوییدمش دگر باز .. بوسیدمش دوباره و این بار رهایش نکردم شاید که میدانستم اگر باز سفر کند دیگر باز نمیگردد چراکه باد همیشه دزدانه و آرام راهزنی میکند و باز نمیگرداند لمسش کردم و یگانه کتاب تورا گشودم و قاصدک را در آن جای دادم شاید که روزی تو دیدی و دانستی که من در روزهای ابری هم به یاد تو بودم حتی با قاصدکهای نمناک و خسته ! به قاصدکم نگاه کن ... زیباست؟
«« بازگشتم و میدانم که بازگشتم زیباست »» |+| نوشته شده توسط وفا در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 و ساعت 13:35
|+| نوشته شده توسط وفا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 14:1 سلام |+| نوشته شده توسط وفا در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 12:13 برای تو
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا اون پایین ایستاده و نردبان را گرفته تا ما نیفتیم کسی را که دوست داری چند وقت یک بار بهش یاداوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش میتپه
|+| نوشته شده توسط وفا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 11:53 |
|



